تبليغاتX
روزهای پونه
   
روزهای پونه
رنگين کمان را کساني مي بينند، که تا آخرين قطره زير باران بمانند
 
 
آرشيو مطالب

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

____________________
مطالب اخير

اگه‌ می‌موندی‌ ، می‌سوختی‌ !

تولدت مبارک

کافه مارسی

دماغ!

برمی گردم

خدایا

نظری ندارم

پونه کوچولو و مدرسه

من آمده ام

همش خاطره اس !

____________________
پیوندهای روزانه

آقا پیشول و ماهکشون

گلبو جون

فانوس خانم

صدف دخملی جون

____________________
پیوند ها

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه 1387/09/25

کافه مارسی

سلام سلام صد تا سلام

اول از همه می خوام بگم خدایاااااااا مرسی که کمکم کردی اون روزهای جهنمی رو بگذرونم

فک می کردم خیلی وقته که خدا دیگه هوامو نداره اما فقط با یه بار صدا کردنش اصلا حالم از این رو به اون رو شد

خدایا شکرت خیلی دوست دارم

خب حالا از جریاناتی که پریروز افتاد بگم:

پریروز من و دوستم سارا تصمیم گرفتیم بریم کافه مارسی.

 کسانی که تو اصفهان زندگی میکنن یا اصفهانو بلدن می دونن که این کافه تو خیابون مرداویجه و خیابون مرداویجم همیشه خیلی خلوت و تاریکه.

بعد ما رفتیم رسیدیم دمه کافه مارسی که دیدم سارا نارنجی شده

بله خانوم ج ی ش داشتن اونم از نوع خفن . یه چیزی تو مایه های آبشار نیاگارا

خلاصه حالا تو اون خیابون که کلن دستشویی پیدا نمیشه تازه اگه هم می خواستیم بریم یه هتلی جایی پیدا کنیم مطمئنا سارا وسط راه تو ماشین خودشو راحت می کرد

بعد این خیابون مرداویج هر چی که نداشته باشه کوچه های دنج و خلوت و خوبی داره

منم پیشنهاد دادم که بیا بریم من برات یه کوچه ی خوب پیدا می کنم بعد تو برو تو همون تاریکیا کارتو بکن دیگه  سارا هم که دیگه داشت می ترکید با کمال میل قبول کرد

خلاصه پس از دیدن تقریبا همه ی کوچه های اون منطقه من یه بن بست رو پسندیدم

واقعا جون میداد واسه اینکار . اصلا باید اسمشو می ذاشتن بن بست توالت عمومی یا یه همچین چیزی

رفتیم تو بن بست و یه مکان ایده آل گیر اووردیم . یه جوب بود که روبروی یه خونه بود خیلی جای باحالی بود

اصلا آدمو به هوس می انداخت

خلاصه بعد از کلی ژانگولربازی و کشیک من به سارا اشاره کردم که عملیاتو شروع کنه

سارا هم دیگه شلوارو کشید پایینو نشست همچین که اومد گل افشانی کنه یه دفه در اون خونه که سارا جلوش نشسته بود باز شد و یه آقاهه اومد بیرون

واییییییی باید قیافه ی سارا رو تو اون لحظه می دیدین

همچین خشکش زده بود همونجوری نشسته بود داشت یارو رو نگاه می کرد

اون آقاهه هم چپ چپ یه نیگا به سارا یه نیگا هم به اون پایینا می کرد

من که پریدم تو ماشینو گازشو گرفتم (حال میکنین چه دوست با معرفتی ام)

سارای بیچاره هم بدبخت شلوارشو نصفه نیمه کشیده بود بالا و می دووید

وای که خیلی صحنه ی باحالی بود

فکر کنین یه دختر دستش به شلوارشه داره وسط خیابون مرداویج می دوئه

خدا رو شکر از اونجا فرار کردیم اما دیگه سارا شاش بند شده بود یعنی تا ۲ روز داشت التماس می کرد که تشریف بیاره بیرون

بای بای

 
 

Weblog Themes By Pars Theme