تبليغاتX
روزهای پونه
   
روزهای پونه
رنگين کمان را کساني مي بينند، که تا آخرين قطره زير باران بمانند
 
 
آرشيو مطالب

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

____________________
مطالب اخير

اگه‌ می‌موندی‌ ، می‌سوختی‌ !

تولدت مبارک

کافه مارسی

دماغ!

برمی گردم

خدایا

نظری ندارم

پونه کوچولو و مدرسه

من آمده ام

همش خاطره اس !

____________________
پیوندهای روزانه

آقا پیشول و ماهکشون

گلبو جون

فانوس خانم

صدف دخملی جون

____________________
پیوند ها

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه 1387/07/14

پونه کوچولو و مدرسه

صبحها که دارم میرم سر کار وقتی این بچه مدرسه ای ها رو می بینم کیف می کنم. یاده دوران مدرسه ی خودم می افتم.

من کلا بچه ی سرکش و درس نخونی بودم. خنگ نبودم اما اینقدر حواسم به شیطونی بود که اصلا وقت درس خوندن پیدا نمی کردم

من تو دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان هر سال یه مدرسه بودم واسه همین الان اکثر دخترای هم سن و سال خودم رو میشناسم خلاصه هر جا میرم بالاخره دو سه تایی آشنا میبینم

اما تو اون دوران که اگه شاید هر پدر و مادر دیگه ای بودن من رو ماییه ی خجالت خودشون می دونستن مامان من همیشه مثل کوه پشتم بود همیشه از من حمایت می کرد حتی اگه بدترین کارها رو می کردم

یادمه کلاس اول دبستان که بودم یه مدرسه ی دولتی نزدیک خونمون می رفتم خب البته اون موقع ها مدرسه ی غیرانتفاعی زیاد معمول نبود یعنی اصلا چندتا مدرسه ی غیرانتفاعی بیشتر نبود

خلاصه منم که بچه نازنازی اصلا برام افت کلاس بود حرف این معلمها رو گوش بدم کلن درس ابدا نمی خوندم

فکر کنین معلم کلاس اولم معلم خصوصیمم بود یعنی من بعد مدرسه می رفتم خونه ی اونا همه ی درسا رو با من کار می کرد بعد مامانم میومد دنبالم آخر سالم معدل کلاس اولم شد ۱۷  نابغه ای بودم واسه خودم

من هر وقت دندونای شیری ام می افتاد می ذاشتمش زیر بالشم صبح فرشته ها برام جایزه می اوردن دلتون بسوزه  البته فرشته ها که چه عرض کنم مامان بابام

یادمه کلاس دوم دبستان بودم یه روز رفتم اینو تو مدرسه تعریف کردم بعد مامانمو خواستن مدرسه بهش گفتن دختر شما خیالاتیه به بچه ها حرفای عجیب غریب میزنه

مامانه منم کلن مدیر و ناظم مدرسه رو جر داد و پروندمو گرفت و منو وسط سال از مدرسه اورد بیرون می گفت تو اصلا فرهنگت به این عقب افتاده ها نمی خورده

دیگه از سال دوم دبستان منو گذاشتن مدرسه ی غیرانتفاعی . یادمه اصلن درس نمی خوندم و مامانم با چه حوصله ای می رفت با معلمها صحبت کرد و خواهش می کرد که برا من کلاس خصوصی بذارن

حتی تو سرویس هم آروم نبودم اینقدر بچه های سرمیس رو کتک می زدم که برام یه راننده ی شخصی گرفتن که فقط منو ببره بیاره

اما من به اونم رحم نمی کردم وقتی داشت رانندگی می کرد از پشت گوشاشو می گرفتم می کشیدم و کیفمو می زدم تو سرش خلاصه نمی دونم مامانم چقدر به اون بنده خدا پول میداد که حاضر بود این زجرو تحمل کنه

یه خرگوش داشتم اسمش پپسی بود بعد من اینو باید حتما می بردم مدرسه یعنی اگه نمی بردم خودمم مدرسه نمی رفتم واسه همین وقتی کلاس چهارم بودم از مدرسه انداختنم بیرون

اما باور کنین مامان من حتی یه بار هم منو به خاطر این چیزا دعوا نکرد حتی ازم طرفداری هم می کرد بقیه ی سال کلاس چهارم رو برام معلم خصوصی گرفتن که به منو خرگوشم درس بده

دبیرستان که بودم یه بار از مدرسه فرار کردم اومدم خونه چون قران داشتیم بعد مدیرمون زنگ زد خونه به مامانم گفت بچتون از مدرسه فرار کرده مامانمم گفت خیلی خوب کاری کرده واسه چی بچه ها رو تا ۴ عصر تو مدرسه نگه می دارین عذابشون میدین خلاصه مدیرمون داشت شاخ در می اورد

پیش دانشگاهی که بودم وسط سال رفتم موهامو مش کردم ابروهامم برداشتم بعد مدیرمون مامانمو خواست مدرسه مامانمم کلن شستشون پهنشون کرد تو آفتاب تا خشک بشن

نمی دونم کار مامان بابای من درست بوده یا نه اما اینا همش باعث شد من الان اعتماد به نفسم اینقدر بالا باشه که تنها واسه خودم برم مسافرت تنها کار کنم و تنها زندگی کنم از هیچی هم نترسم

داشتن یه مامان که مثل کوه پشت سرته می تونه دوران جهنمیه مدرسه رو واسه آدم بهشت کنه

مامانی خیلی بهت مدیونم دوست دارم یه دنیااااااااااا

You Are The Best

 
 

Weblog Themes By Pars Theme