تبليغاتX
روزهای پونه
   
روزهای پونه
رنگين کمان را کساني مي بينند، که تا آخرين قطره زير باران بمانند
 
 
آرشيو مطالب

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

____________________
مطالب اخير

اگه‌ می‌موندی‌ ، می‌سوختی‌ !

تولدت مبارک

کافه مارسی

دماغ!

برمی گردم

خدایا

نظری ندارم

پونه کوچولو و مدرسه

من آمده ام

همش خاطره اس !

____________________
پیوندهای روزانه

آقا پیشول و ماهکشون

گلبو جون

فانوس خانم

صدف دخملی جون

____________________
پیوند ها

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه 1387/09/30

تولدت مبارک

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوانش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

بابای گلم دیدی چه زود ۱۱ سال شد. خوب شد رفتی و ندیدی زندگی چقدر سخته.

تو که نرفتی . فقط ما نمی تونیم ببینیمت.

می دونم از اون بالا نگام می کنی. می دونم نگرانمی.

لحظه لحظه های این ۱۱ سال باهات زندگی کردم.

تو خوابام تو بغلت گریه کردم. کی میگه تو نیستی؟ من که حست می کنم.

ببخش که دوریم نمی تونم بیام سر خاکت.

باز شب یلدا اومد و بغض گلومو گرفته.

آخه تو یلدا اومدی و تو یلدا رفتی.

تولدت مبارک بابای عزیزم

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک

 
 

دوشنبه 1387/09/25

کافه مارسی

سلام سلام صد تا سلام

اول از همه می خوام بگم خدایاااااااا مرسی که کمکم کردی اون روزهای جهنمی رو بگذرونم

فک می کردم خیلی وقته که خدا دیگه هوامو نداره اما فقط با یه بار صدا کردنش اصلا حالم از این رو به اون رو شد

خدایا شکرت خیلی دوست دارم

خب حالا از جریاناتی که پریروز افتاد بگم:

پریروز من و دوستم سارا تصمیم گرفتیم بریم کافه مارسی.

 کسانی که تو اصفهان زندگی میکنن یا اصفهانو بلدن می دونن که این کافه تو خیابون مرداویجه و خیابون مرداویجم همیشه خیلی خلوت و تاریکه.

بعد ما رفتیم رسیدیم دمه کافه مارسی که دیدم سارا نارنجی شده

بله خانوم ج ی ش داشتن اونم از نوع خفن . یه چیزی تو مایه های آبشار نیاگارا

خلاصه حالا تو اون خیابون که کلن دستشویی پیدا نمیشه تازه اگه هم می خواستیم بریم یه هتلی جایی پیدا کنیم مطمئنا سارا وسط راه تو ماشین خودشو راحت می کرد

بعد این خیابون مرداویج هر چی که نداشته باشه کوچه های دنج و خلوت و خوبی داره

منم پیشنهاد دادم که بیا بریم من برات یه کوچه ی خوب پیدا می کنم بعد تو برو تو همون تاریکیا کارتو بکن دیگه  سارا هم که دیگه داشت می ترکید با کمال میل قبول کرد

خلاصه پس از دیدن تقریبا همه ی کوچه های اون منطقه من یه بن بست رو پسندیدم

واقعا جون میداد واسه اینکار . اصلا باید اسمشو می ذاشتن بن بست توالت عمومی یا یه همچین چیزی

رفتیم تو بن بست و یه مکان ایده آل گیر اووردیم . یه جوب بود که روبروی یه خونه بود خیلی جای باحالی بود

اصلا آدمو به هوس می انداخت

خلاصه بعد از کلی ژانگولربازی و کشیک من به سارا اشاره کردم که عملیاتو شروع کنه

سارا هم دیگه شلوارو کشید پایینو نشست همچین که اومد گل افشانی کنه یه دفه در اون خونه که سارا جلوش نشسته بود باز شد و یه آقاهه اومد بیرون

واییییییی باید قیافه ی سارا رو تو اون لحظه می دیدین

همچین خشکش زده بود همونجوری نشسته بود داشت یارو رو نگاه می کرد

اون آقاهه هم چپ چپ یه نیگا به سارا یه نیگا هم به اون پایینا می کرد

من که پریدم تو ماشینو گازشو گرفتم (حال میکنین چه دوست با معرفتی ام)

سارای بیچاره هم بدبخت شلوارشو نصفه نیمه کشیده بود بالا و می دووید

وای که خیلی صحنه ی باحالی بود

فکر کنین یه دختر دستش به شلوارشه داره وسط خیابون مرداویج می دوئه

خدا رو شکر از اونجا فرار کردیم اما دیگه سارا شاش بند شده بود یعنی تا ۲ روز داشت التماس می کرد که تشریف بیاره بیرون

بای بای

 
 

پنجشنبه 1387/09/21

دماغ!

سلام

اول از همه یک تشکر مخصوص از پاراکلیت عزیزم بکنم

مرسی خانومی که این مدت به یادم بودی واقعا شرمندم کردی

ببخشید که نتونستم بیام بهت سر بزنم

این روزا خیلی روزای بدیه اصلن باهاشون حال نمی کنم همش یا سرکارم یا تو خونه هرکاری هم که می کنم درس نمی تونم بخونم

مطمئنم امسال هیچ جا قبول نمیشم باید از سال دیگه برم کلاسای گلدوزی و ملیله دوزی

دیگه دیگه

همکارم دماغشو عمل کرده دیگه فکر میکنه الیزابت تیلور شده این آینه همینجور دستشه

به هیشکیم محل نمیذاره

واقعا که چقدر بعضیا بی جنبه هستن

به نظر من که دماغش یه عمل دیگه می خواد چون هنوز بزرگه

من الان واقعا چیزی ندارم بگم

برمی گردم

فعلا


 

 
 

یکشنبه 1387/09/10

برمی گردم

باز من دیر آپ کردم

الانم بخاطر یه موش مهربونی که خیلی هوای نی نی اش رو داره آپ می کنم

این مدت که نبودم خب اتفاقای زیادی افتاد که بیشترش ناراحت کننده بود اما خب یه اتفاق خوب باعث شد که بتونم بقیه چیزا تحمل کنم

اونم یه دوست خوب بود (منحرفا از اون دوستا که فکر می کنین نه بابا از این دوست جون خوب مهربونا)

یه دوست که می تونی باهاش حرف بزنی - بخندی - دردو دل کنی تازشم هیچ انتظاری ازت نداره همشم بهت انرژی مثبت میده

داشتن همچین دوستی برای من توی این شرایط واقعا خیلی کمکم کرد تا یه جورایی اون اتفاقای بد رو  فراموش کنم

می خوام کلن وبلاگمو متحول کنم

بزودی با یه وبلاگ متحول برمی گردم

فعلااااااااا

 
 

Weblog Themes By Pars Theme