تبليغاتX
روزهای پونه
   
روزهای پونه
رنگين کمان را کساني مي بينند، که تا آخرين قطره زير باران بمانند
 
 
آرشيو مطالب

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

____________________
مطالب اخير

اگه‌ می‌موندی‌ ، می‌سوختی‌ !

تولدت مبارک

کافه مارسی

دماغ!

برمی گردم

خدایا

نظری ندارم

پونه کوچولو و مدرسه

من آمده ام

همش خاطره اس !

____________________
پیوندهای روزانه

آقا پیشول و ماهکشون

گلبو جون

فانوس خانم

صدف دخملی جون

____________________
پیوند ها

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه 1386/10/29

در عجبم!

در عجبم از مردمي كه خود زير تازيانه ظلم و ستم زندگي مي‌كنند، آن‌وقت براي حسيني مي‌گريند كه آزاد زيست و آزاد مرد ...

 
 

جمعه 1386/10/21

برف

سلام خوبین دوست جونا؟

یه چیزی رو می دونستین؟ (نه نمی دونستین)

بابا وب لاگه من یکی از کم بیننده ترین وب لاگا شناخته شده هوراااااااااااااا

یعنی روزی ۲ الی ۳ تا بیننده دارم که البته ۲تاش  خودمم که به خودم سر میزنما

خب امروزم اینجا یه عالمه برف هی فرت فرت داره می باره

بر سره من هم یه گلوله برفه گنده امروز همچین فرود اومد که گردن و سر و دست و شونه واسم باقی نگذاشت

والا

امروز من دوستم خانوم غ رو دعوت کردم خونمون که این خانوم یه مقداری چاق هستن(این یعتی چاقه)--> یعنی از یه مقدار هم بیشتر

بعد ما حوصلمون سر رفته بود تصمیم گرفتیم که بریم از بالای کمد ورق بیاریم باهم بازی کنیم

حالا این کمد ۳ متر ارتفاع داره و با صندلی و این چیزا نشد برسیم اون بالا

بنابراین رفتیم نردبون آوردیم گذاشتیم بعد من هر چی به این خانوم غ گفتم که بابا بذار من برم اون بالا گفت نه من میرم خلاصه ایشون با اون وزن زیادشونم تشریف بردن او بالا

منم اون پایین نردبونو نگه داشته بودم و داشتم در عالم رویا سیر می کردم که دیدم یه چیزی داره می یاد پایین منم تو اون لحظه شوک شده بودم در جا خشکم زده بود

بله این گلوله روی کله ی بنده فرود اومدن و سر و مغز منو با زمین یکی کردند

الان واقعا حالم بده

خدا به خیر بگذرونه جاییم نشکسته باشه

برام دعا کنید

 

 
 

جمعه 1386/10/14

آدمهای نامرئی

سلام

می دونم خیلیییی دیر شد اما باور کنید اصلا حوصله ی نوشتن ندارم

راستش هیچ وقت دلم نمی خواست توی این وبلاگ حرفهای غمگین بزنم واسه همین چند وقت بود صبر کرده بودم حالم بهتر بشه بعد بنویسم اما دیدم هرچی می گذره انگار حالم بهتر که نمیشه هیچ بدترم میشه

پس این پست با بقیه پستا فرق داره فرقشم اینه که . . . .  خودتون می فهمین

تا حالا شده یه وقتایی فکر کنین واسه هیچ کس اهمییتی ندارین یا اصلا توی این دنیا برای هیچ کس مهم نیستین؟

من خیلی وقته به این احساس رسیدم

این جور آدمها که نه کسی رو دوست دارن نه کسی دوسشون داره و کلن کسی بهشون کاری نداره یه جورایی انگار نامرئی می شن یعنی هیچ کس نمیبینتشون

من الان ۱ ماهه نامرئی شدم  

روزها میاد و میره عید میشه جمعه میشه اما کسی آدمهای نامرئی رو نمیبینه

فقط کافیه اون موقع هایی که دارین از ته دل می خندین یا گریه می کنین دوروبرتونو یه نگاه کوچولو بکنین اون وقت یه عالمه از این آدمهای نامرئی می بینین که نه گریه می کنن نه می خندن چون خیلی وقته کسی نمی بینتشون چون دلیلی ندارن که گریه بکنن یا بخندن

منم چند وقته هی میرم سر کارو میام خونه و میرم خرید و . . . . اما هیچ کسی باهام کاری نداره انگار کسی منو نمیبینه

نمی دونم شاید اینا از عوارض جدایی از سپهره اما هر چی که هست خیلی بده

وقت روانشناس گرفتم فکر کنم بهتر بشم

پست بعدی رو تا وقتی که خوب نشم تا وقتی مرئی نشم نمی نویسم

ب.ن: راستی من موهامو های لایت کردم اینقده خوشگل شدممممممممم فقط حیف که نامرئی ام کسی نمیبینه 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme