ببخشید اگه دیر به دیر میام آخه چند وقته دل و دماغ هیچ کاری جز اذیت کردن سپهر رو ندارم![]()
واقعا این سپهر چند وقته داره رو اعصاب من پیاده روی که هیچی میر....نه (شرمنده ولی واژه ی بهتری پیدا نکردم)
اصلا انگار نه انگار ما همو مثلا دوست داریم
آخه ببینین چی کار کرده
آقا نه که خیلی از اول خوشگل بود بدون اطلاع من اصلا بدون اینکه منو آدم حساب کنه رفته کچل کرده!!!
آخه شما جای من بودین این سپهر رو له نمی کردین؟!؟!؟!؟!
حالا اومده دنبالم که بریم خرید منم از همه چی بی خبر که این آقا کچل کرده با کلی ذوق اومدم نشستم تو ماشین یه دفعه میبینم چقدر این سپهر امشب صورتش نورانی شده
بهش میگم سپهر جون ببین ۱ ماه روزه گرفتی چقدر صورتت نورانی شده![]()
اونوقت میگه نه عزیزم این نور ماله صورتم نیست ماله کله ی کچلمه!!!!
با عجله چراغ ماشینو روشن کردم میبینم بلههههههه آقا واسه خودش جیگری شده
کلله اش ماشالله سفید و براق شده دریغ از یک مولکول مو که روی سر این بشر باشه
حالا من می خوام خودمو بکشم از عصبانیت تازه آقا به من لبخند میزنه میگه عزیزم خونسردیتو حفظ کن!!!
گفتم باشه خونسردیمو حفظ میکنم
بعد رفتیم پشت چراغ قرمز وایسادیم منم دیدم تو ماشین کناری ۲ تا پسر هستن که هی به من نخ میدن منم بهشون طناب دادم
شیشه رو دادم پایین و خیلی ملیح بهشون لبخند زدم یه دفعه سپهر عصبانی شد شیشه رو داد بالا و گفت به من نگاه کن منم گفتم عزیزم خونسرد باش!!!
بعد رفتیم رسیدیم دم پاساژ آقا مثلا پارک کرده ماشینو
منم در رو باز کردم که پیاده شم با مغز افتادم تو جوب (نمی دونم شایدم جوی صدف پروفسور میدونه)!!
حالا من هی جیغ میزنم هی سپهر میگه عزیزم خونسرد باش!!!!
بعد خب منم که آدمی نیستم که کم بیارم !!
من رفتم تو مغازه ی bossini داشتم تاپ ها رو نگاه میکردم سپهر هم رفت تو اتاق پرو یه بلوز بپوشه بعد منو صدا کرد که ببینم تو تنش چه جوریه منم هی دارم میگم اینجاش خوبه اینجاش بده یه دفعه میبینم سپهر داره چپ چپ نگام میکنه میگه چرا اینقدر یغه ی مانتوت بازه این چه وضعشه ؟؟
منم یه لبخند موزیانه زدم گفتم عزیزم خونسرد باش
اما همون لحظه انتقامو تو چشاش دیدما خیلی خطرناک شده بود
بعدش دیگه با هزار تا قر زدن و دعوا
اومدم خونه گرفتم خوابیدم یه دفعه ساعت ۳ نصف شب به موبایل من زنگ زده من که قبض روح شده بودم کللی ترسیدم بهش میگم چته این وقت شب
میگه هیچی خواستم به خاطر دعواهای امروز ازت معذرت خواهی کنم (حالا یکی نیست بهش بگه آخه کله قشنگ این موقع شب من که میدونم می خوای حرص منو در بیاری) بعدشم میگه یه نصیحت بهت میکنم : کلا همیشه در زندگیت خونسرد باش و قطع میکنه!!!
حیف که اون لحظه خوابم میومد وگرنه هر چی فحش وجود داشت نثارش میکردما
حالا می خوام این دفعه برای اینکه از خجالتش در بیام یکی از تکنیک های ساینا رو بکار بگیرم
به نظرتون خوبه نه؟


آخی امروز بدجوری دلم هوای اون روزا رو کرده بود
چقدر شاد بودیم و چقدر بیخیال و چه دنیای قشنگی داشتیم![]()
یادتونه وقتی کوچیک بودیم چقدر مد بود که همه واسه ی بچه هاشون جوجه و خرگوش و از اینجور جونورا بخرن؟ ![]()
ما هم که اون موقع ها عقلمون نمیرسید هر بلایی که می شد سر این حیوونای بیچاره میاوردیم
منم که اون موقع ها عزیز دردونه ی بابام بودم لب تر میکرد هر حیوونی که میخواستم برام می خرید
حالا چند تا از این بلایایی که سر این بدبختا آوردم رو براتون میگم:
اول از جوجه رنگی هایی که خریدم شروع میکنم
سرگذشت جوجه ی سبز = یه روز داشتم تو حیاط با جوجم بازی میکردم حالا بگین چه جوری بازی میکردم ؟
این جوجه ی بیچاره رو هی مینداختم بالا هی این بیچاره میرفت یه ۲-۳ متری رو هوا و برمیگشت تا اینکه یه بار که انداختمش بالا دیگه برنگشت به همین راحتی!!!!![]()
منم هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم یعنی کجا ممکنه رفته باشه؟ خب نبود دیگه به من چه!!![]()
سرگذشت جوجه ی صورتی =دقت کرده بودین که این جوجه رنگیا دنبال آدم میومدن ؟!!! یعنی آدمو تعقیب میکردن
منم یه روز داشتم تو حیاط دوچرخه سواری میکردم این جوجه هم داشت دنباله دوچرخه می دوید منم سرعتم زیاد بود یه دفعه پیچیدم اما جوجه نپیچید واسه همین زیرش گرفتم یعنی مجبور شدما آخه چاره ی دیگه ای نداشتم![]()
الهی بمیرم براش هنوزم وقتی یاد اون روز می افتم دلم کباب میشه خدا منو ببخشه![]()
یه جوجه اردک هم داشتم که یه بار چون میخواستم بهش پرواز یاد بدم از بالای بالکن انداختمش پایین بیچاره ۳ طبقه رو پرواز کرد فکر کنم خوب یاد گرفته باشه مگه نه؟![]()
یه خرگوش هم داشتم که اسمش فندق بود اینقده نازی بود
بعد از اونجایی که من خیلی آدم تمیزی هستم هر روز خرگوشمو میبردم حمام خوب میشستمش
تازه بعد روش سشوار میگرفتم تا خشک بشه اینقده پف میکرد خوشگل میشد
فقط اینجا یه نکته ی انحرافی وجود داشت اونم این بود که تا من رو فندق سشوار میگرفتم تند تند گلاب به روتون ...... می کرد یعنی تند تند خودشو تخلیه میفرمود![]()
یعنی سشوار چه ربطی به .... کردن داره آیا؟؟!!!
خوبین فرزندانم؟![]()
شرمنده من باز دوباره نبودم چون اول ماهه منم که مدیر هستم باید حقوق بدم و اینا خیلی سرم شلوغ بود دیگه به بزرگی خودتون ببخشید
از ساینا جون و صدف دخملی هم ممنون که سراغمو گرفتین
راستی باید به تمام کسانیکه صابون به شیکمشون مالیدن و اهل و عیال و فک و فامیل و بقال سر
کوچه هاشونم به شام فارغ التحصیلی من دعوت کردن باید بگم که بابا آخه من اصفهانیم چرا شما نمیگیرین مطلبو؟ آخه تا حالا کی تونسته چیزی از اصفهانیا بگیره که شما می خواین از من بگیرین؟
شرمنده دلم میخواد شام بدما اما میترسم اصفهانیا ناراحت شن نه عزیزانم ما اصفهانیا به هم خیانت نمی کنیم![]()
خب حالا از این چیزا بگذریم
میخوام جریانه رانندگی کردنمو براتون تعریف کنم
ماشالله دست خدا درد نکنه به من همه نوع استعدادی داده اما یادش رفته استعداد رانندگی کردنم بهم بده
خب این یه قلم استعدادو فراموش کرده دیگه
حالا من تازه یه چیزی کشفیدم اونم اینه که بابا من استعداد دارم تقصیره مهندسای ساختمونه که نمیذارن من رانندگیمو بکنم حالا یه مورد واستون مثال میزنم:
مثلا من میخوام از پارکینگ خونمون بیام بیرون با ماشین آخه یکی نیست به این مهندسا بگه بابا یه پارکینگ چندتا ستون می خواد مگه؟؟؟؟!!!! من میام برم جلو میکوبونم به ستون جلویی می خوام برم عقب می کوبونم به ستون عقبی (تازه به ستون سمت چپی هم که نمیزنم داداشی میگه به این یکی هم بزن ممکنه ناراحت بشه؟!!!) آخه من از کجا باید برم بیرون که نخورم به این ستونا آخه؟؟؟!!!
حالا با صد تا مشت و مال که به ماشین میدم میام از پارکینگ بیرون و مستقیم می کوبونم به درخت جلوی خونمون
ای خدا آخه من نمی فهمم درخت واسه چی اینجا می کارین که بشه دشمنه جونه ماشینای ملت
؟؟؟
حالا اینا که اصلا مهم نیست فدای سرم که ماشین مامان گلی شده عین کاغذ مچاله شده
البته داداشی تازگیا کشف کرده که من هدفای ثابت مثل درخت و ستونو اینا رو خوب میزنم خدا رو شکر هدفای متحرک رو یه کم مشکل دارم تو زدنشون![]()
سپهر قبلنا طرفدار من بودا اما یه ماجرایی پیش اومد که اونم رفت طرف داداشی و بقیه
اینم ماجراش:
یه روز من با سپهر رفتیم بیرون و سپهر به من گفت تو بشین تو ماشین من یه دقیقه میرم و میام منم که بچه ی خوبی هستم کلن گفتم چشم![]()
بعدش یه کم وقت که گذشت دیدم داره حوصلم سر میره تازه پلیسه هم داشت میومد جریمه کنه
منم فورا عین این راننده های ماهر نشستم پشت فرمون یه دنده عوض کردم و کوبوندم به ماشین جلویی و فورا زدم دنده ۲ و از پشتم ماشین عقبی رو مورد اصابت قرار دادم و تونستم از جای پارک بیام بیرون
حالا صدای دزدگیر این ماشینا که مورد اصابت قرار گرفته بودن داشت گوشمو کر میکرد خب منم تمرکزم از دست دادم دیگه
و چون تمرکزمو از دست داده بودم و همه هم میدونن که تو ایران کسی به کسی راه نمیده منم چشمامو بستمو پیچیدم تو خیابون بعدش که چشامو باز کردم دیدم سپهر اونور خیابون قیافش اینجوری شده
چند تا از راننده ها هم یا دستشونو گذاشته بودن رو بوق یا قفل فرمونو برداشته بودن و داشتن به طرف ماشین میدویدن
تازه خیابونم بند اومده بود
منم خب ترسیدم دیگه واسه همین در و باز کردم و دویدم رفتم پشت سپهر قایم شدم
بعد از اون جریان سپهر بهم گفت عزیزم اگه تو پشت ماشین نشینی به بشریت خدمت بزرگی کردی
اما من هنوز رانندگی میکنما آصلا نگران نباشین
اتفاقا همین دیروز بود که من اومدم با ماشین برم تو پارکینگ یعنی میخواستم برم تو پارکینگ اما انگار زود رفتم تو چون هنوز در پارکینگ کامل باز نشده بود واسه همین الان یه کم ماشین داداشی کمر باریک شده
اینقده خوشمل شده![]()