تبليغاتX
روزهای پونه
   
روزهای پونه
رنگين کمان را کساني مي بينند، که تا آخرين قطره زير باران بمانند
 
 
آرشيو مطالب

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

____________________
مطالب اخير

اگه‌ می‌موندی‌ ، می‌سوختی‌ !

تولدت مبارک

کافه مارسی

دماغ!

برمی گردم

خدایا

نظری ندارم

پونه کوچولو و مدرسه

من آمده ام

همش خاطره اس !

____________________
پیوندهای روزانه

آقا پیشول و ماهکشون

گلبو جون

فانوس خانم

صدف دخملی جون

____________________
پیوند ها

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه 1386/06/30

فارغ التحصیل می شویم

سلام دوستای خوبم

این چند روز همش گرفتار کارای پایان نامم بودم اصلا نتونستم آنلاین بشم

خیلییییییی دلم واستون تنگ شده بود

با اینکه مدت کمیه که می شناسمتون اما انگار سالهاست باهم دوستیم خیلی دوستون دارم خوشگلا

خب اول باید به خودم تبریک بگم جا داره که همین جا از زحمات پونه خانوم که در همه ی زندگی یار و یاور من بوده تشکر کنم

من امروز در تاریخ ۲۹/۶/۸۶ رسما فارغ التحصیل شدم

امروز روز خوبی بود گرچه خیلی استرس داشتم آخه دفاعیه داشتم

صبح زود سپهر اومد دنبالم و بردم دانشگاه تازه تو ماشین همش بهم روحیه داد

بعدش موقعی که داشتم دفاع می کردم ازم هی فیلم و عکس میگرفت انگار دارم دکترا می گیرم

بعد نمره بهم دادن و من ۲۰ شدم هوراااااااااااااا

بعدشم سپهر بغلم کرد و  یه کیف کوله پشتی که مارکش پوما بود با یه دسته گل بهم کادو داد تازه کلی هم فشارم داد

آخی یادش به خیر ۴ سال پیش باهم تو همین دانشگاه دوست شدیم اصلا فکر نمی کردم تا امروز باهم دوست بمونیم

سپهر تو این چند سال تو درس خیلی بهم کمک کرد من همش می خواستم شیطونی کنم و درس نخونم و سپهر صبورانه منو تحمل میکرد و به من درس یاد می داد (آخی بیچاره چه زجری کشیده این ۴ سال پس واسه همین بود امروز بچه ام شکوفه زده بود و از شادی در پوست خود نمی گنجیدا)

 یادمه یه بار من سر کلاسی که سپهر هم تو کلاسمون بود داشتم با دوستم اسم و فامیل بازی میکردم سپهر هم دقیقا پشت سرمون نشسته بود و هی نق میزد که درسو گوش بده منم اصلا خودمو زده بودم به کری اصلا هم به روی خودم نمی آوردم البته بعدا واقعا از کارم پشیمون شدم چون بعد که کلاس تموم شد سپهر هر چی اسم حیوون و میوه و ماشین و .... نوشته بودم پاره کرد و به نشانه ی اعتراض از کلاس خارج شد منم اینجوری بودما اما بعد که از بهت بیرون اومدم به بازی ادامه دادیم و من نشان دادم که بیدی نیستم که با این سپهرا بلرزم (این بود خشم سپهر)

خلاصه چند روزه سپهر انگار خیلی خوشحال و مهربون شده قربونش برم باید یه تحقیقات محلی انجام بدم در این زمینه تا ببینم علت چیه؟؟؟

حالا این قسمت رو گوش کنین : بعد که سپهر منو گذاشت در خونمون من طبق معمول چون خیلی گرمم شده بود توی آسانسور مقنعه و دکمه های مانتومو باز کردم تازه چه خوش تیپم شده بودم موهام که عین لونه ی کلاغ شده بود تاپ زیر مانتوم هم عکس گاو روش داشت تازه ماکارونیهای ناهار دیروز هم بهش چسبیده بود نارنجی شده بود

حالا فکر کنین من با این تیپ قشنگم در آسانسور رو باز میکنم و دقیقا پسر همسایمونو که خیلییییی هم با کلاسه و تا حالا ۲ بار از من خواستگاری کرده رو پشت در میبینم

من باز اینجوری بودم 

پسره هم یه لبخند معنی داری میزنه و میگه وای انگار خیلی هوا گرمه!! احتمالا با خودش گفته خدا رحم کرد این دختره زنه من نشد(خیلی هم دلش بخواداااااا)

وای خیلی خجالت کشیدم حالا دیگه روم نمیشه بهش نگاه کنم

اما الان میخوام بگم سپهر جونم دوست دارم اگه تو نبودی من تا ۱۰ سال دیگه هم فارغ التحصیل نمیشدم مرسیییییییییییییی

 

 
 

شنبه 1386/06/24

معذرت!!!

سلام دوستای عزیزم

دیدین چی شد؟ باز من الکی قاطی کردم هم اعصاب خودمو خورد کردم هم اعصاب سپهرو

بابا کی گفته سپهر منو دوست نداره؟ هرکی گفته (خودم) غلط کرده

قربونش برم کلی هم منو دوست داره آخه من ۵شنبه دفاعیه دارم و انشالله اگه خدا بخواد پایان نامه امو ارائه میدم و تموم میشه اما از اونجایی که خیلی زرنگم هنوز پرسشنامه ها رو نبردم اون کارخونه پر کنن خب آخه خیلی دوره خسته میشم خب

امروز سپهر جونم اومد تموم پرسشنامه ها رو برد پر کنه الهی بمیرم براش روزه هم بود

تازه هنوزم برنگشته کلی هم خسته شده براش دعا میکنم زودی برگرده 

میدونم که سپهر هیچ وقت این حرفامو نمی خونه اما دلم میخواد بهش بگم مرسی عزیز دلم که اینقدر برات مهم هستم قربونت برم خیلی دوست دارم گلم

دوست داشتن با حرف زدن ثابت نمیشه با عمل کردن و رفتار آدم ثابت میشه

مرسی عزیزم که بهم ثابت کردی هنوزم دوسم داری

دوستای گلم ببخشید این پست اینقدر عشقولانه شد فکر کنم الان همتون این شکلی شدینا

قول میدم تو پستای دیگه احساساتمو کنترل کنم

 

 
 

پنجشنبه 1386/06/22

دلم گرفته

سلام

 بهتون گفته بودم که بعضی وقتا خیلی خوشحالمو بعضی وقتا خیلی دلم میگیره؟ خب امشب از اون شباس که دلم خیلی گرفته

من و سپهر از ۱شنبه تا امشب همو ندیده بودیم امشب سپهر زنگ زد گفت برام آش رشته میاره (آخه مامانس اول هر ماه آش رشته می پزه نذر داره)

راستش دلم خیلی براش تنگیده بود اما وقتی اومد پیشم یه جوری برخورد کرد انگار ما همین ۱ ساعت پیش همو دیده بودیم

من که اولش اینجوری بودم یه دفعه اینجوری شدم 

تازه هی هم تا باهاش حرف میزدم خمیازه می کشید می گفت خسته ام خوابم میاد

نمی دونم من توقع بیخودی دارم یا زیادی رمانتیکم یا سپهر زیادی بیخیاله

احساس می کنم اون عشقی که بین ما بود مرده همش دلم می خواد گریه کنم خیلی ناراحتم

هروقت میرم وبلاگای دوستامو می خونمو می بینم اونا چه جوری باهم هستن بهشون حسودیم میشه منو سپهر اصلا باهم عشقولانه نیستیم

فکر نکنم دیگه دوسم داشته باشه

الان چند ساعت بعده که اینو میگما :

بعضي عشقها مثل حضرت نوح اند. فقط از ترس طوفان ميان طرف تو _بعضي عشقها مثل حضرت آدم اند. فقط خاصيتشون اينه که اولينه _بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند. بايد توشون همه چيتو قرباني کني _بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند. آخرش آدم رو به صليب مي کشند _بعضي عشقها مثل حضرت موسا اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه!!!!

 
 

پنجشنبه 1386/06/22

حوادث

من نمی دونم این مامان گلی سقش سیاهه یا چشمش شوره یا الهامات غیبی بهش میشه؟؟؟؟

باور کنین محاله این مامان گلی یه چیزی بگه و اتفاق نیفته:

مثلا اون روز که من با سپهر داشتم میرفتم دوچرخه سواری تا اومدم پامو از خونه بذارم بیرون گفت کمیته میگیرتتون منم اصلا به روی خودم نیاوردم اما دقیقا ۱ ساعت بعد گرفتنمون (همون که براتون تعریف کردم)

یه روز دیگه هم داداشی داشت میرفت نوت بوکشو عوض کنه و یه نوت بوک جدیدتر بخره موقع رفتن مامان گلی گفت حالا چه کاریه نوت بوکتو عوض کنی همین که داری خوبه بیخود نمی خواد این کارو بکنی و دقیقا در همون لحظه همون مدل نوت بوک که داداشی میخواست نایاب شد و بعدا هم کارخونه ی تولید کننده ی این مدل تصمیم گرفت دیگه از این مدل تولید نکنه!!!!

حالا جالب تر از همه : دیروز عصر موقعی که داشتم میرفتم سرکار (آخه من مدیر شیفت عصر  یه انتشارات هستم و فقط عصرها میرم سر کار) خلاصه وقتی داشتم میرفتم مامان گلی گفت شب که داری برمی گردی مواظب کیفت باش آخه کوچه اون موقع شب (ساعت ۸ شب) خلوته ممکنه کیفتو بزنن شب که داشتم بر میگشتم وقتی اومدم تو کوچه یه دفعه یاد حرف مامان گلی افتادم راستش یه کم ترسیدم واسه همین  از کنار دیوار داشتم میومدم که یه دفعه صدای یه موتور از پشت سرم اومد منم که خیالم راحت که کیفم کنار دیواره به راهم ادامه دادم  ییهووووووو دیدم یکی داره باسن مبارکه بنده رو محکم فشار میده  منم که ماشالله صدام شش دانگه اینقد جیغ زدم که مردم جمع شدن یارو هم دید شلوغ شده فرار کرد

حالا هی به من میگن چی کار کرد منم هی نمی دونم چی بگم آخه بگم مثلا باسنمو داشت فشار میداد!!!(شما بودین چی می گفتین؟؟؟) 

حالا یه موقع فکر نکنین من از این دختر تپل مپلا هستم که از جلو....... از پشت ......... نه بابا من که به خط کش بودن در فامیل معروفم چون از بالا تا پایین ماشالله صاف تازه مانتوی سر کارم هم خیلی گشاده

دیگه نمی دونم این یارو از پشت تو اون تاریکی چی دیده بوده که از خود بیخود شده بود و باسن مبارکو عین انار فشار میداد (به قول اصفهانیا می چلوند!!) 

حالا فهمیدین این مامان گلیه من چقدر خطرناکه!!!  

 
 

یکشنبه 1386/06/18

درباره ی خودم

سلام خوبین؟ راستش من دیدم تو وبلاگم راجع به همه چی نوشتم اما راجع به خودم هیچی

امروز می خوام راجع به خودم براتون بنویسم

من پونه هستم ۲۲ سالمه لیسانسمو امسال گرفتم (دلتون بسوزه) اگه بخوام از اخلاقم بگم : خیلی دمدمی هستم یعنی خودمم گاهی از این اخلاقم لجم می گیره یه روز کاملا بدون دلیل اینقد خوشحالم که بهم می گن الکی خوش بعضی روزا هم که اینقد افسرده هستم و عین ....... پاچه میگیرم

البته این از خصوصیات خردادیا هستش و عجیب رایطه ی خوبی با خردادیای دختر دارم و البته تشنه به خون خردادیای پسر هستم !!! رنگ سبز و آبی و صورتی  - چای با بیسکوییت پتی بور (فقط مارک شیرین عسل)  - پیتزا بدون فلفل دلمه - بچه فیل - هلو - ماشینای کوچیک (مثل ماشین گوریل انگوری) - مسافرت - بالش نازک صورتی- بچه گربه ی ۱ ماهه - پسرای قد بلند و چهارشونه - نی نی کوچولو - کره و عسل - ته دیگ آلبالو پلو و مامان گلی و داداشی رو خیلیییییییی دوست دارم !!!!

از ماهی - گوشت کوبیده - سیراب شیردون (حوله ی خوراکی ) - دامن بلند - جوراب شلواری - موی شینیون - فرزاد حسنی - ماشینای شاسی بلند - گوجه فرنگی - سوسک - مانتوی خفاشی - فیلم اسپایدر من - سیبیل - و بغل دستی کلاس چهارم دبستانم متنفرم !!!

درباره ی دوست پسرم سپهر بگم که باهم ۴ ساله دوستیم و تو دانشگاه باهم آشنا شدیم . (همه معتقدن که من خیلی ازش سرترم)  راستش حالا بعد چهار سال زیاد باهم رمانتیک نیستیم اما همدیگرو واقعا دوست داریم . سپهر پسر فوق العاده شیطونیه از نظر ظاهری زیاد خوشگل نیست اما قیافش با نمکه از یه خانواده ی مذهبیه (بر عکس خونواده ی ما) اما خودش اصلا مثل خونوادش نیست زیاد رمانتیک نیست ولی درست زمانیکه احساس میکنم دیگه دوسم نداره یه کار فوق العاده رمانتیک می کنه - زیاد با کلامش نمی گه دوستم داره اما چشماش هر روز بهم می گن که هنوزم دوسم داره . هنوز نمی دونم عاشقش هستم یا نه اما توی این چهار سال بیشترین زمان قهرمون از ۱ روز بیشتر نشده - قرار نیست باهم ازدواج کنیم به خاطر تفاوت خونوادهامون اما  نمی تونیم از هم جدا بشیم . تا حالا چندین بار سعی کردیم اما نشده

قبلا از اینکه نمی تونستم با سپهر ازدواج کنم خیلی ناراحت بودم اما الان احساس می کنم احساسمون الان که نسبت به هم هیچ تعهدی نداریم با ارزشتره راستش الان خوشحالم که ۴ سال صادقانه و بدون هیچ قید و بندی همو دوست داشتیم و هنوزم باهمیم الان دیگه اصلا ناراحت نیستم حتی خوشحالم هستم

من نمی خوام از خودم تعریف کنم اما میگن خوشگلم واسه همین خواستگار خیلی دارم ( بازم دلتون بسوزه !!) اما هیچ کدوم رو دوست ندارم چون نمی تونم از سپهر و دوستیمون و روزای قشنگی که باهم داشتیم بگذرم . مامانم به خاطر همین مسئله خیلی سرزنشم می کنه میگه آخرش که چی ؟ تا آخر که نمی تونی با سپهر دوست باشی . منم میگم مگه قراره همه ازدواج کنن منم نمی خوام ازدواج کنم چون دلم نمی خواد زندگی یه کس دیگه رو هم با تردیدها و پشیمونیام خراب کنم .

سپهر جون حتی اگه هیچ وقت هم باهم ازدواج نکنیم ناراحت نمی شم چون من همین الان هم به تو رسیدم و همین الان هم خوشبختم ( وای انگار دیگه خیلی عشقولانه شد !!!)

از برنامه هایی که امسال برا خودم دارم اینه که فوق لیسانس قبول شم پس برام دعا کنین.

 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme